تبلیغات
علم =elm - مطالب خنده دار

درخت تو گر بار دانش بگیرد بزیر آوری چرخ نیلوفری را
نویسنده :k. b
تاریخ:یکشنبه 25 دی 1390-12:22 ب.ظ

پنج سوال خطرناک زنان از مردان ...

پنج سوال که بهتره زن ها از مردها نپرسند


ادامه مطلب

نوع مطلب : خنده دار 

نویسنده :k. b
تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-07:18 ب.ظ

شامپانزه ای که آشپزی می کند+عکس

شامپانزه ای به نام "کانزی" که در یک مرکز تحقیقاتی در یک محیط طبیعی زندگی می کند نه تنها می تواند در حدود 500 واژه را با صفحه کلید بگوید بلکه قادر است آتش روشن کرده و آشپزی کند.
ادامه مطلب

نوع مطلب : خنده دار 

نویسنده :k. b
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-12:02 ب.ظ

باحال‌ترین آلبوم عروس و داماد


ادامه مطلب

نوع مطلب : خنده دار 

نویسنده :k. b
تاریخ:یکشنبه 27 آذر 1390-09:31 ب.ظ

الهی نامه ی دانشجویی!

ای که بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده

جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده


روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان

از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده


روز وشب چشمم براه جزوه می‌باشد، بیا

گر تو هم داری چو من چشمی براهی، پس بده


صد کلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی

تا نرفته بر سرم دیگر کلاهی، پس بده


گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را

مستقیما گر نمیخواهی، براهی پس بده


جان تو مشروط می‌گردم،‌ بجان مادرت

لازمش داری نگهدار، ‌ار نخواهی پس بده


جزوه از من می‌بری؟ من مرکز نشرم مگر؟

ای به قربانت شود جانم الهی، پس بده


گر توهم مانند من بی‌جزوه‌ای،‌ باشد،‌ بیا

مال تو این جزوه اما گاهگاهی ، پس بده


چند ماهی مال تو،‌ اما دو روزی نزد من
من نمیگویم که آنرا چند ماهی پس بده


از دعای هر شب و آه سحر اندیشه کن!!

تا نرفته بر فلک از سینه آهی، پس بده


من نمیدانم چرا این جزوه را کش رفته‌‌ای

لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی پس بده




نوع مطلب : خنده دار 

نویسنده :k. b
تاریخ:یکشنبه 27 آذر 1390-09:29 ب.ظ

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !




نوع مطلب : خنده دار 

نویسنده :k. b
تاریخ:پنجشنبه 24 آذر 1390-01:59 ب.ظ

مطمئنید که طاقت دیدن این رو دارید ؟!

مطمئنید که طاقت دیدن این رو دارید ؟!
ادامه مطلب


نویسنده :k. b
تاریخ:سه شنبه 17 آبان 1390-09:32 ب.ظ

عکسهای خنده دار

هاهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


ادامه مطلب

نوع مطلب : خنده دار