باحالترین آلبوم عروس و داماد
چرا
دخترک همیشه به پسر میگفت من برای 3 چیز عاشق تو شدم ::::: 1- نجابت 2- وفا داریت 3- زیباییت
پسرک روز تولد دختر 3 حیوان خانگی به او هدیه داد :::::: 1-اسب 2- سگ 3- قناری
تا دخترک خواست دلیلش را بپرسد پسرک رفته بود !!!!!!!!!!!!!
خدا و شیطان
شیطان به خداوند گفت: چگونه است که بندگانت تو را دوست می دارند و تو را نا فرمانی می کنند در حالی که با من دشمن اند ولی از من اطاعت می کنند؟! خطاب رسید که ای ابلیس به واسطه همان دوستی که به من دارند و دشمنی که با تو دارند از نافرمانی های آنان در خواهم گذشت
مطالب جالب
-
اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می یابد.
-
وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند ، چرا که وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد
-
.وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
-
جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف پاک کن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
-
حلزون می تواند سه سال بخوابد.
-
تمامی خرس های قطبی چپ دست هستند.
-
در سال 1987 خطوط هوایی «امریکن ایرلاینز» توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه جویی کند.
-
قلب انسان فشاری کافی ایجاد میکند تا به فاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ کند.
-
موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می کنند ، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند
-
.صندلی الکتریکی توسط یک دندانپزشک اختراع شد
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
-آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
بزرگترین حکمت
روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»
دیواری که پیامش "دوستت دارم" است !
در یکی از محلههای مرکزی شهر پاریس، دیواری وسیع وجود دارد که سرامیکهایی لاجوردی تنش را پوشاندهاند و روی آن با 300 زبان زنده دنیا بیش از هزار بار به رنگی سپید نوشته شده است: "دوستت دارم". سهم ما ایرانیها هم، دو تا از آن دوستت دارمهاست که یکی از آنها بالای دیوار قرار گرفته است و دیگری تقریبا در مرکزش.
دوستت دارمهای ایرانی جای خوبی قرار گرفتهاند و چشم هر گردشگری دستکم یک بار آنها را میبیند، شاید به این دلیل که خط ایرانی زیباست، شاید هم به این خاطر که ما ایرانیها به عاشقی معروفیم. ما عشق را نسل به نسل در روح یادگاریهایمان دمیدهایم. شاید اگر عشق نبود، هنرهایمان هیچوقت ماندگار نمیشد
برای دیدن این دیوار به ادامه مطلب مراجعه فرمایید!
ادامه مطلب
نرم افزارهای پیشنهادی جدید تر جهت طراحی مدارهای الکترونیکی!
مواد غذایی زیبا کننده
خانمها مبالغ هنگفتی را برای زیباتر شدن هزینه میکنند اما شاید باور نکنید مواد غذایی نظیر اسفناج، خشکبار، کرفس و حتی گوجهفرنگی لوازم آرایشی ارزانی هستند که میتوانند شما را زیباتر کنند...
گوجهفرنگی:
گوجهفرنگی به دلیل داشتن لیکوپن قرمز رنگ است. این ماده باعث میشود پوست انسان از یک حدی قرمزتر نشود. به صورت علمی به اثبات رسیده که این ماده از پوست در برابر آفتاب محافظت میکند. پس به جای استفاده از کرمهای ضدآفتاب میتوان حجم بیشتری گوجهفرنگی خورد که حتی برای از بین بردن چین و چروکهای پوست هم بسیار مفید است.
اسفناج :
اسفناج نه تنها سیستم دفاعی بدن را بالاتر میبرد بلکه باعث درخشش چهره شما هم میشود. اسفناج مادهای به نام لوتئین دارد. آنتیاکسیدانی که نورهای مضر برای چشم را به خود جذب کرده و از آسیبدیدن سلولهای چشمی جلوگیری میکند. چشم هرچقدر سالمتر باشد درخشش بیشتری دارد. آب انگور قرمز و شکلات تلخ این دو ماده غذایی هر دو ترکیبی به نام پلیفنول دارند. تحقیقات نشان داده این ترکیب برای طولانیتر کردن عمر سلولهای پوست بسیار مفید است.
برای داشتن پوستی صاف و سالم بهتر است آب انگور قرمز و شکلات تلخ بخورید البته مراقب استفاده بیش از حد آنها هم باشید.
کرفس میدانستید کرفس انسانها را خندانتر میکند؟
جویدن کرفس لثهها را ماساژ میدهد و بین دندانها را تمیز و آنها را درخشانتر میکند.
خشکبار بادام زمینی منبع کاملی از سلنیوم است.
ماده عالی که برای سلامت و شادابی موها بسیار مفید است. گردو هم اسیدهای مفیدی دارد که موها را خوشحالتتر و درخشانتر میکند. خوردن خشکبار زیاد میتواند سبب چاقی شود ولی فقط کافی است روزی 2 عدد بادام زمینی بخورید تا مواد عالی مورد نیاز را به بدن و موهایتان برسانید.
هاچیکو
در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال 1923 به دنیا آمد.
زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.
این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود. پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد 8 نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.
منزل پرفسور در حومۀ شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت 4 برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابر از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمیرود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.
در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت 4 هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه میکردند.
در سال 1925 دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که 18 ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پرفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت 4 به ایستگاه میرساند.
این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پرفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او 9 سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ 1934 در سن 11سال 4 ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال 1935 تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد. تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال 1947 دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگیش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال 1964 تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاه هاش بنا شد. آقای جیتارو ناکاگاوا رئیس جمهور ژاپن انجمن برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد عشق هرگز نمیمیرد و هیچگاه فراموش نخواهد شد.
همسر سقراط (حکایت)
سقراط از حکمای یونان زنی بداخلاق داشت. روزی آن زن نشسته با نهایت بدخویی مشغول لباس شستن بود و در حین کار به سقراط دشنام می داد. حکیم از طریق حکمت، مروت و بردباری دم برنمی آورد و سکوت اختیار کرده بود.
آرامش سقراط خشم همسرش را بیشتر می کرد به حدی که تشت را که پر از کف صابون بود بر سر و روی سقراط ریخت. ولی سقراط همچنان خونسرد بود. حاضران به حکیم اعتراض کردند که این مقدار تحمل بی موقع از شما پسندیده نیست.
سقراط با لبخند گفت: حق با شماست. اما اثر غرش رعد و جهیدن برق، آمدن برف و باران است.
the old and the restless
mom,76 and alone, suddenly desided to visit europe. with jean, she told us.
my brother and I thought, okey- we can railroad mom into happy haven as planned, later.
meanwhile, we roamed the vast estate, happily discussing arrangments.
then came the post card.
"marrying Gne in paris! he's only 64 and a doll!!! love,mom"
جعبه کفش
زن وشوهری بیش از ۶۰ سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ ۹۵ هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام
راز گل ها
گل رز
- رز سرخ: عشق بی ریا-زیبایی-شجاعت-احترام-تبریک- \"دوستت دارم\"
- رز سفید: پاکی-معصومیت-راز-سکوت-فروتنی-احترام- \"عشق من به تو عمیق و خالصانه است\"
- رز صورتی: قدردانی- \"متشکرم\" وقار-ستایش-همدلی-لطافت-شادکامی- \"باورم کن\" - \"تو خیلی دوست داشتنی هستی\"تو یک عشق خدائی هستی
- رز زرد: شادمانی-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره- \"فراموشم نکن\" - \"معذرت میخواهم\"
- رز بنفش: عشق در نگاه اول.
- رز نارنجی: اشتیاق-شیفتگی-آرزو.
- غنچه رز: نماد پاکی و زیبایی-جوانی-عشق نوپا.
- یک شاخه گل رز: سادگی-سپاسگزاری-عشق تازه.
- یک شاخه گل رز سرخ: \"دوستت دارم\".
- رزسفید عروس: عشق مبارک و فرخنده.
- رز قرمز سیر: سوگواری.
- رز سیاه: مرگ
- ترکیبی از رز سفید و سرخ: اتحاد-سازش
- رز کاملا شکفته: \"من متعهد به تو هستم\"-\"هنوز دوستت داردم\"شیفته عشق خدائی تو هستم!!
- دسته گل رز: قدردانی.
- دسته گل رز کوچک: \"من به یاد تو هستم\"
- داوودی: حقیقت - \"تو دوست فوق العاده ای هستی\"
- نیلوفر آبی: حقیقت.
- نرگس: غرور - خود بینی.
- بنفشه: اندیشه های ناگفته- سفر- \"سفر بخیر\" -پاکدامنی-فروتنی.
- سوسن سفید: دوشیزگی - پاکی.
- اقاقیا: عشق پاک - عشق پنهانی.و عشق پاک خدائی
- بگونیا: هشدار.
- کاکتوس: پایداری - استقامت.
- کاملیا صورتی: \"در آرزوی تو هستم\"
- کاملیا قرمز: \"عشق تو همچون آتشی در قلب من است\"
- کاملیا سفید: \"تو در خور پرستشی\"
- میخک: شیفتگی - عشق زن - ستایش - \"بله\"
- قاصدک: وفاداری - خوشبختی - صداقت - پیام آور عشق.
فراموشم نکن: خاطرات گذشته - عشق ناب.
- پیچک: عشق - صداقت - وفاداری.
- نسترن: آرزو - همدلی - \"دوستم داشته باش\".
- لادن: پیروزی - غلبه - فتح.
- لاله: عاشق تمام عیار - \"باورم کن\"
- ارکید: عشق - زیبایی.
- نرگس زرد: احترام - جوانمردی - \" تا زمانی که تو در کنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید
- رزماری: یادآوری - خاطرات - یادگاری.
- آلاله: پروت - زرق و برق.
- آفتاب گردان: ستایش - غرور - پرستش.
- مریم: لذت.
- گلایل: ستایش - صداقت - \"به من فرصت بده\"
- زنبق: اندوه - تاسف.
- آنتوریوم: عاشق.
- مرغ بهشتی: شکوه - عظمت - عاشق خدائی
دانلود کتاب موبایل من و اربابم
حالا که فکرش را می کنم نزدیک است شاخ دربیاورم. خب به من چه که ارباب از قبرستان کهنه می ترسد یا نه! اگر بفهمد پوستم را غلفتی می کند...
قسمتی یکی از داستان های کتاب من و اربابم
ادامه مطلب
تبلیغات 

