تبلیغات
علم =(elm(Knowledge of any language

علم =(elm(Knowledge of any language

سلام

در اینجا از همه نوع علمی صحبت می شود.

مانند:ریاضی و فیزیک و هنر و متافیزیک و.......

مطالب دیگری نیز موجود است .
یعنی در کل بگم هرکی هرچی میخواد بگه.



آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

ابر برچسب ها


شیمی

درخت تو گر بار دانش بگیرد بزیر آوری چرخ نیلوفری را

مصاحبه با رمان نویس کرد زینب یوسفی(3)

مصاحبه با رمان نویس کرد زینب یوسفی(3)َ

- در بعضی از آثار شما رگه هایی از اروتیسم شهوانی دیده می شود . نظر شما در این مورد چیست و آیا هرزه نگاری(پورنوگرافیک) جزیی ازاروتیسم شهوانی است و یا جداگانه است.

ببینید من اصلا" موافق واژه ی هرزه نگاری  در ادبیات  نیست ام. خواننده هنگامی که داستانی  اروتیک را می خواند، قدرت این را نیز خواهد داشت که متنی هرزه نگارانه را از متنی اروتیک  تشخیص بدهد. مقوله ی جنسی جز لاینفک زندگی آدم ها است. آیا من نویسنده هستم یا نیست ام، آیا شما نویسنده هستید یا نیستید. این شجاعت نویسنده را می رساند که به راحتی از لایه لایه های زندگی که مسئله ی جنسی جزیی از آن است را در کارهایش بیان می کند. خوب به نظر من این جسارت باید با آگاهی های انسانی، اجتماعی و غیره همراه  باشد. من به آن درجه از نویسندگی رسیده ام و آن پتانسیل را در خودم احساس می کنم که در کارهایم از مسئله ی اروتیک سانسور به عمل نیاورم، بلکه با منطقی انسانی آن را بیان کنم. به نظر من در ادبیات داستانی باید با مهارتی خاص به این مقوله پرداخت. دست یابی به این مهارت است که دو مقوله ی هرزه نگاری و اروتیک را از هم جدا می کند. در دنیای ادبیات پست مدرن که الان در حال گذار از آن هستیم، به نویسنده این اجازه و مجال را می دهد که دنیای وسیع و فراوان انسانی را در تمام بخش های زندگی که اروتیک جزیی از آن است را مورد بررسی قر ار دهد. نوع دیدگاه و زبان گفتاری و روایی شما به عنوان یک نویسنده  برای پرداخت به این موضوع مهم می باشد. به نظر من ما در این راستا و بیان این مسایل که جزیی از زندگی هر انسانی است، بر حق می باشیم. و من به عنوان یک نویسنده در این زمینه خواهم نوشت. همام طوری که در" سایه های میرا" این کار را کردم. و هم زمان با چاپ این رمان، داستان ها و رمان های دیگری با این مضمون به بازار ادبیات کردی سرازیر شد، که بسیار برهنه و گاهی اوقات هضم ناپذیر بودند......

- و خیلی مشمئز کننده

( باخنده) بله مشمئز کننده .

- البته خواننده در می یابد که شما خیلی به جا، هماهنگ و با قاعده داستانی به مسئله ی اروتیک پرداخته اید. و کارهای شما به نوعی با هرزه نگاری فاصله دارد. من فقط می خواست ام از زبان خودتان در این مورد........

البته من نخواست ام هیچ نوع قاعده ای را رعایت کنم. در نوشته های سیال ذهن قاعده وجود ندارد. اصلا" نخواست ام قاعده بگذارم و الان زیاد با این حرف شما نیست ام، که قاعده مندانه در رمان ام از اروتیک استفاده کرده ام ،بلکه ......

- نه مثل این که من نتوانست ام منظورم را خوب بیان کنم، منظور من از قاعده همان شیوه ی نوشتن در سیال ذهن است. استفاده از تکنیک برای گفتن.

بله، بله درست.

- به نظر من رمان"مندیل سرگردان" و داستان" کمند در کمند"جز قوی ترین آثار شما محسوب می شود. به نظر خودتان چه دلیلی باعث غنای بیش از حد در این دو اثر شده. و کاملا" توضیح بدهید که چه طور شد که  شما رمان کوتاه مندیل سرگردان را نوشتید.

البته، این تفاوت قایل شدن برای خالق یک اثر کار خیلی مشکلی است. که من بگویم" مندیل سرگردان" بهتر از" سایه های  میرا" یا" کمند در کمند" بیشتر از" داده کولی"  وزین تر و زیبا تر است. این تفاوت قایل شدن برای من خیلی سخت است. برای نوشتن رمان" سایه های  میرا" شش ماه وقت صرف کردم.  در آن شش ماه با تک تک شخصیت های این رمان زندگی کردم و اشک ریخت ام. ولی درزمانی که "مندیل سرگردان" را می نوشت ام، این اشک ریختن ها و زندگی کردن ها به مراتب بیشتر شده بود.

 چند سال پیش در کردستان عراق  فستیوالی برگزار کرده بودند که در آن شرکت کردم. در این فستیوال داستانی  به نام " کهنه پوش" را خواندم. آقایی به اسم حسن سلیمانی  در آن جمع  حضور داشتند که مسئوول انجمن نویسندگان شهر دهوک بودند. ایشان بعد از این که داستان من را شنیدند، از داستان  خوش شان آمده بود. به من  پیشنهاد دادند که در مورد مردم انفال شده ی کرد داستانی بنویس ام، و در قبال این داستان به من هشتصد دلار بپردازند. من از این پیشنهاد خوشحال شدم. در مورد مردم انفال شده ی کرد، هم یک چیز هایی شنیده بودم، اما کاملا" نمی داست ام که در آن زمان، صدام حسین چه بلایی بر سر آن مردم آورده است. این بود که به او گفت ام من در این مورد اطلاعات کافی و وافی ندارم. ایشان مرا به مرکز تحقیقات انفال بردند و در مورد مردم انفال یک سری کتاب در اختیارم گذاشتند.(باخنده)  البته این یک فریب بود چون هیچ وقت به من هشتصد دلار داده نشد.

بعد از این که از کردستان عراق برگشت ام، در حدود دو- سه هفته این منابع را مطالعه کردم. به نحوی که این منابع، به شدت مرا تحت تاثیر خود قرار دادند. از آن زمان به بعد شب ها و روزهایم به مردم انفال اختصاص پیدا کرده بود. خودم را نفرین می کردم که چرا تا به حال به عنوان یک انسان و یا یک کرد از این فاجعه ی انسانی  دور بوده ام. هنگامی که خاطرات آن آدم هایی که در انفال حظور داشتند را می خواندم، با آن ها رنج می کشیدم. باور کنید به دور از هر شعاری دارم در این مورد صحبت می کنم. به معنای واقعی کلمه من در این بابت رنج بردم. هنگام نوشتن این رمان در طول روز نمی توانست ام لب به غذا بزنم. حتی روزها می گذشتند  و من  فراموش می کردم که باید لباس هایم را عوض کنم. و از شوهرم خواست ام با بچه ها چند مدتی تنهایم بگذارند. دور و بر خودم را خلوت کرده بودم و با هیچ کس حاضر نبودم، حتی تماس کوچکی برقرار کنم. همه اش می نوشت ام و گریه می کردم. غم بزرگی روی سینه ام سنگینی می کرد. انفال یک تراژدی بزرگ انسانی است و هیچ گاه از یادها و خاطره ها پاک نخواهد شد. من به طور ناگهانی با این درد آشنا شدم و با آن ها زندگی کردم. و این اثر طوری شد که نتوانست ام در آن خودم را دخالت ندهم. و بدون آن که متوجه شوم زینب یوسفی در آن اثر دخالت داده شد. این رمان کوتاه بعد از کلی اشک ریختن و ماتم بسیار به اتمام رسید. بعد از به چاپ رسیدن این رمان کوتاه، ناشر در کردستان عراق( اربیل) ترتیبی داده بود تا در حضور جمع بزرگی از قلم به دستان و اساتید ادبیات داستانی و وزرای کردستان عراق همراه با جمعی از مسئوولین بلند مرتبه مجلسی برایم ترتیب دادند. در این جمع بزرگ ، رمان کوتاه"مندیل سرگردان" را خواندم و بسیار مورد توجه حاضرین در جمع واقع شد. در حین خواندن، همه با صدایی بلند گریه می کردند. یکی از نویسنده و روشنفکران حاضر در جمع ، به نام ملا سیاه(رش) مابین جمع بلند شد و با صدایی بلند ازم پرسید که من آیا در انفال بوده ام یا نه. من هم گفت ام ، نه در انفال نبوده ام بلکه از طریق مطالعه ی منابع معتبر با سرگذشت تلخ مردم انفال ارتباط برقرار کرده ام. او در حالی که گریه می کرد می گفت؛ ما از تو خجالت می کشیم. ما در حالی که در عمق فاجعه بودیم نتوانستیم اثری به این زیبایی بنویسیم. الان فکر اش را که می کنم می بینم، دردمندانه زندگی کردن با آن مردم بود که توانست ام این رمان کوتاه را بنویس ام. زمانی من شروع به نوشتن آن کردم که این زخم و این رنج برای بسیاری از مردم  کهنه شده بود. اما چون برای من تازگی داشت، با آن ارتباطی عاطفی برقرار کردم و این اثر را خلق کردم. و کمند در کمند را هم در وضعیتی مشابه نوشت ام.  البته همان طور که قبلا" به آن اشاره کردم من داستان کمند در کمند را در ابتدا به زبان فارسی نوشت ام. و بعد ها به کردی ترجمه اش کردم.  به هر حال من در هنگام نوشتن با تم داستانی که خودم خالق آن هستم اخت می شوم.

- شخصیت های داستانی شما گاه در گذشته ای دور و گاه خیلی نزدیک و ملموس سیر می کنند. دلیل این امر در چیست.

خوب نویسنده با گذشته اش زندگی می کند. یعنی در حلقه ای سیر می کند که مدام او را از گذشته به حال و از حال به گذشته می برد. و حتی گاه پیش می آید دستی در آینده می برد. دنیای ذهنی نویسنده آنقدر عظیم و پهن آور است که خودش هم بعضی وقت ها ازتفسیر آن دنیا واقعا" عاجز است.  به نظر من نوع دید گاه و تفسیر نویسنده است که این شرایط را به وجود می آورد. مثلا"در چهار سالگی، اتفاقی برایم افتاد که بعد ها به داستان کوتاه تبدیل اش کردم. خانواده ی ما همراه با فامیل به یک گلگشت رفتیم. در آن جا تعداد دختر بچه ها و پسر بچه ها زیاد بودند. من هم دختر بچه ای چهار ساله بودم که به تنهایی بازی می کردم. آن فضا هنوز در ذهن ام وجود دارد. غروب بود و برگ های رنگارنگ درختان که رنگ نارنجی آن بیشتر از هر چیز دیگری در خاطرم مانده است. در آن جا درخت های بلند چناری وجود داشت که در پای همه شان برگ و قلوه سنگ های ریز ریخته شده بود و مشغول جمع کردن آن ها شده بودم. آنقدر محو آن طبیعت و بازی  بودم که متوجه هیچ تغییر و جا به جایی نشدم و سرم را که بلند کردم دیدم هیچ کس نیست. مابین درختان می دویدم و گریه می کردم. تاریک روشنی هوا و خش خش برگ های زیر پایم لحظه به لحظه بر وحشت ام می افزود. گاهی اوقات آن صدا ها را در ذهن ام زنده می کنم. و از روی همین قضیه داستانی کوتاه نوشته ام. خیلی از ماجراها در زندگی نویسنده اتفاق می افتند که ذهن منعطف او را به خود مشغول می کنند. و پرداخت به این مسایل است که نویسنده را مقداری می تواند متفاوت تر نسبت به دیگران نشان دهد. بخصوص نویسنده ای که مدام در یک جریان ذهنی دارد سیر می کند. و همین باعث می شود که او خیلی سریع به گذشته برود و به حال برگردد. و من سعی کرده ام شخصیت هایی را در کارهایم بیاورم که خودم به نحوی با آن ها زندگی کرده ام و یا یک جورایی در گذشته ی من وجود داشته اند. و شاید دلیل این امری که شما گفتید نشان از همین موضوع دارد.

- درون مایه ی سایه های  میرا برگرفته از مضامین و سمبولیک کردی است.من با خواندن آن به یاد رئالیسم جادویی آمریکای لاتین افتادم. به نظر شما چه نقاط مشترک و یا متضادی ادبیات ملت ها را به هم نزدیک و یا دور می کند.

خوب مسلما" در دنیای ادبیات، سمبل ها و نماد ها و نشانه های ملی و محلی جایگاه ویژه ای دارند. به ویژه اگر شما با یک جریان نو بخواهید حرکت کنید و آثاری را به وجود آورید، طبیعتا" آن نشانه ها و نمادهای بومی و منطقه ای،  خیلی پر رنگ تر و متفاوت تر از بخش های دیگر زندگی در ذهن تان شکل می گیرد. و از آن سمبل ها و نشانه ها استفاده های صحیح تر و کارآمدتری در خلق اثر تحقق پیدا می کند.  و نویسنده های آمریکای لاتین چون دارای یک نوع فرهنگ و پیشینه ی خیلی متفاوتی هستند، نسبت به سایر ممالک دنیا پویندگی و بالندگی خاصی داشته اند. شاید این ویژگی در میان کردها هم وجود دارد و ما شاهد بر ملا شدن آن ها هستیم. به نظر من این ویژگی ها از همان خصلت هایی است که کردها را نسبت به سایر مردم دنیا بالاخص آنانی که در همسایگی  کردها به سر می برند، متمایز می کند.

- درلابه لای معضلاتی که شمای نویسنده از دید و منش شخصیت ها بیان می کنید، شخصیت های داستانی شما درگیری های ذهنی دارند که با مسایل اجتماعی و مشابه آن در هم آمیخته است. به طوری که تمییز دادن آن کاری بس دشوار است. دلیل آن چه چیزی می تواند باشد.

شخصیت های خلق شده در ذهن نویسنده، بخش های پنهان شده ی شخصیت واقعی او و آدم های اطراف او هستند. ممکن است در گذشته اتفاقی افتاده باشد و یا این که در آینده آن اتفاق، و شما برای بیان این رویداد، سعی می کنید از آدم هایی استفاده کنید که در ذهن تان شکل گرفته است. بدون شک این بخش های پنهان شده ی نویسنده هستند، و نویسنده خودش را در واقع می نویسد. کسانی که در زندگی حقیقی تان وجود دارد، می تواند در ذهن تان حک و وارد دنیای داستان تان شود. اگر توجه کنید به کل فضای داستان های من، می بینید که آدم ها خیلی شبیه به هم هستند. به راحتی از کنار مسایل و رویداد هایی که در جامعه وجود دارد عبور نمی کنند. یک دیدگاه متفاوت نسبت به جامعه دارند و فرق می کنند با قهرمان ها ی داستان هایی که نویسنده های دیگر آن را نوشته اند. با این که در بطن رویداد ها وفضاهای متفاوت و مختلف داستانی قرار گرفته باشند، اما دارای خصوصیت ها و ویژگی های شبیه به هم هستند. این ها حاصل و فرایند وضعیت درونی و بیرونی من نویسنده می باشند. بیرونی؛ شامل آن بخش هایی که مواضع من نسبت به ماجراهای اجتماعی و اقتصادی و بخش های دوران جامعه تان به عنوان یک نویسنده. و درونی؛ هنجار ها و آن گفتگوهای درونی نویسنده هستند، نسبت به کسانی که به ذهن ما منتقل می شوند، شکل می گیرند و وارد دنیا ی داستان هایمان  می شوند.

- پرسوناژهای داستانی  شما بیشتر چه کسانی هستند.

 خوب ببینید، ما خود حاصل و فرایند وضعیت تاریخی هستیم که در آن زندگی کرده ایم. از لحاظ فکری و نظری. مسلما" آدم هایی که وارد داستان های من می شوند، آدم هایی هستند با خصوصیات انسان های عصر حاضر. جامعه ی مریض جامعه ای است که انسان های مریض و غیر قابل انعطاف بار می آورد. هراس، دلهره و اضظراب نشانه هایی از این دست جامعه ها ی بیمارگونه است. و جامعه ی پدر سالار جزئی از همین جامعه های بیمار است. آدم هایی که در این گونه جوامع زندگی می کنند؛ انسان هایی هستند به شدت سرخورده و غمگین و مریض، که در طول زندگی شان ناهنجاری های خیلی عمیقی را یدک می کشند. این بیماری در پاره ای جهات پنهان و نامشخص است. تمییز دادن این گونه آدم ها برای نویسنده با وجود آن همه موارد پنهان و آشکار نویسنده را به مجرایی درونی سوق می دهد. البته این عالمی است که در درون خودم آن را همیشه سراغ دارم. مسلما" داستان های من به دور از فضای ذهنی و بیرونی این گونه آدم ها نیست. و من سعی کرده ام آدم های داستان های من کسانی باشند که به راحتی از کنار مسایل زندگی کنار نیایند. 

- من با خواندن آثار شما با یک نوع مرکزیت گریزی برخوردم. می توانم بگویم حضور شما در آثار تان اصلا" دیده نمی شود. ( حضوری مستقیم)  یعنی خودتان را به خواننده تحمیل نکرده اید. اما در رمان کوتاه "مندیل سرگردان" ما حضور شما را می توانیم این گونه تفسیر کنیم که شما خواسته اید به خواننده بگویید؛ من هم به عنوان یک نویسنده با این مردم در این تراژدی غم انگیز انفال شده ام.

واقعیت این است که من در آن زمانی که این رمان کوتاه را داشت ام می نوشت ام، در تراژدی غم انگیز انفال قرار گرفت ام و دیگر خودم را تا پایان آن غمگین و رنج کشیده  دیدم. صداقتی که در این رمان کوتاه وجود دارد، شاید خیلی کم بشود این صداقت را در ادبیات داستانی دیگر سراغ گرفت. به هیچ عنوان نخواسته ام از تکنیکی خاص استفاده کرده و یا برخورد رندانه ای با تم رمان داشته باشم. من خودم احساس می کردم که اگر وارد آن داستان نشوم، یک کار نیمه تمام و ناقص به وجود می آید. می خواست ام یک جورایی دین خودم را نسبت آن همه سالی که از انفال بی خبر بودم را ادا کنم. یک نوع عذاب وجدان من را آزار می داد.

- در"مندیل سرگردان" ما شاهد یک عده یهودی هستیم، یهودیانی که در جنگ جهانی دوم از بین رفتند. به چه دلیلی انفال را با این یهودیان ربط داده اید.

 بیش از سی جلد کتاب در مورد کشتار یهودیان توسط نازیسم، مطالعه کرده ام. آن گونه که با انفال ارتباط برقرار کردم و نتیجه اش این رمان کوتاه شد، با آن که اطلاعات من در مورد کشتار یهودیان بیشتر بود، هیچ گاه نتوانست ام داستانی در مورد آن ها بنویسم. اما رنج ها یی که یهودیان در تاریخ خود از سوی نازیسم کشیده بودند، در من تاثیر ی کهنه گذاشته بود که با نوشتن این رمان کوتاه دوباره در من جان گرفتند و این شد که دین ام را نسبت به آن مردم، از نظر  انسانی  نیز ادا کردم. البته مسئله فقط ادای دین نیست. شما که دارید عمیقا" داستانی می نویسید، ناگهان با آدم ها و ماجراهایی رو به رو می شویدکه قبلا" هرگز به آن ها فکر نکرده اید. آمدن یهودیان مظلوم واقع شده در طول تاریخ نازیسم در این داستان، غیر منتظره و از سویی اجتناب ناپذیر بوده است. در واقع هیچ قصد و عمدی در کار نبوده.  

- شما مثل این که در مقام پیشگو هم رمان می نویسید. در این رمان کوتاه، سرنگونی دیکتاتور عراق را از چند ماه قبل، به طور و طرز باور نکردنی به ما نوید می دهید.

بله این رمان کوتاه را چند ماه  قبل از سرنگونی صدام حسین نوشت ام. و به گونه ای (با خنده) سرنگونی صدام حسین را هم نوید می دهم. وقتی که صدام را با آن وضع ناجور و در آن دخمه ی تنگ و تاریک دستگیر کردند، کسانی که رمان من را خوانده بودند با من تماس می گرفتند و از پیش بینی ای  که من هم با همان وضع ناجور و دخمه ی تنگ و تاریک نوید داده بودم، به من تبریک می گفتند. البته این کاملا" تصادفی بود. من در یک گاهنامه خواندم که یک نویسنده ی آمریکایی چند ماه قبل از واقعه ی یازده سپتامبر یک داستان نوشته بود و در آن داستان نشان داده بود که چه گونه این دو برج دوقلو از بین می روند. حتی نقاشی آن را هم کشیده بود.

 

 

- رمان نویس کرد ایرانی سرکار خانم زیتب یوسفی یکی از نویسندگان پر کار هستند، که آثار زیر به زبان کردی تا به امروز از ایشان چاپ شده است:

- " تامه زروی له یلی " حسرت و اشتیاق لیلا(نوولت)."ئه یر و ئه وین و ئه ژده ها" آتش، عشق، اژدها(مجموعه داستان). (مندیل)شه ده ی سرگردان(رمان کوتاه). سا یه های میرا(رمان). چراغ ترافیک(داستان سناریو). راز سربه مهر و روباه سرمست(داستان منظوم برای کودکان)- در حلقه ی تقدس(مجموعه داستان)- له م نزیکیا دا)  مجوعه شعر(

ده بی ئاگام له خوم بیت ) رمان(

 

- کارهای آماده برای چاپ: دو کتاب ترجمه شده

 

- خانم یوسفی علاوه بر داستان و رمان، دستی  در ساخت فیلم نیز دارند. او یک فیلم بیست دقیقه ای  با نام؛ "بازی" دارد. 

  




دسته بندی : ادبیات , هنر , اطلاعات عمومی ,

نویسنده: کامی کامی | نظر: () | 01:42 ق.ظ - جمعه 4 مرداد 1392

   آخرین مطالب

» در جهان پدیده‌‌های بی‌شماری وجود دارند که در قالب هیچ تصور و خیالی نمی‌گنجند ( پنجشنبه 29 مهر 1395 )
» ۲۶ تصویر از دنیای اطراف انسان‌ها: آیا واقعا ما تنها هستیم؟ ( یکشنبه 3 آبان 1394 )
» چگونه ماندگاری بوی عطر را زیادتر کنیم؟ ( یکشنبه 3 آبان 1394 )
» ۴ مزیت دوش گرفتن با آب سرد ( یکشنبه 3 آبان 1394 )
» عشق ( چهارشنبه 5 آذر 1393 )
» جوگیر شدن که میگن اینه ( جمعه 4 مهر 1393 )
» .... ( جمعه 4 مهر 1393 )
» کدوم رو بیشتر دوست داری؟ ( جمعه 4 مهر 1393 )
» خخخخخ2 ( جمعه 4 مهر 1393 )
» خخخخخخ ( جمعه 4 مهر 1393 )
» اسرار هستی ( شنبه 29 شهریور 1393 )
» سعی‌ کن ( چهارشنبه 19 شهریور 1393 )
» بدبختیه دیگه ..... ( چهارشنبه 19 شهریور 1393 )
» ♥♥قلبـــهــا .. ( جمعه 2 خرداد 1393 )
» خواستگارهای کوهی ( جمعه 2 خرداد 1393 )


نویسندگان



نظرسنجی


اکنون علم بهتر است یا پراید؟




درباره ما



سلام

در اینجا از همه نوع علمی صحبت می شود.

مانند:ریاضی و فیزیک و هنر و متافیزیک و.......

مطالب دیگری نیز موجود است .
یعنی در کل بگم هرکی هرچی میخواد بگه.
ایجاد کننده وبلاگ : کامی کامی